تبليغاتX
  از ته دل
 

سنگ مرمر

 

 

 مرمر……..

                                              

 

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

 "این؛ منصفانه نیست!

 چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

 مگه یادت نیست؟!

 ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

 این عادلانه نیست!

 من خیلی شاکیم!"

 مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

 "یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"

 سنگ پاسخ داد:

 "آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."

 آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

 آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

 و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

 "ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.

 به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

 به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.

 پس بهش گفتم :

 "هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"

 و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

 و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

 پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

 آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

 و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.

 پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"

 و از خودمون بپرسیم :

 "این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟" 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 10:30 AM موضوع | لینک ثابت


هفت نصیحت مولانا

 

هفت نصيحت مولانا

 

 

  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

 

  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

 

  اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

 

  وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

 

  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 

  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

 

  اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 10:16 AM موضوع پند و شعر | لینک ثابت


خانم ها بیشتر حرف میزنند یا آقایان؟

 

خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف نمی‌زنند

 

این موضوع که «خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف می‌زنند» به صورت یک «باور» بین مردم در‌آمده است. خود من هم تا همین چند لحظه پیش این‌طور فکر می‌کردم که خانم‌ها «حراف‌تر» یا «خوش‌صحبت‌تر» از آقایان هستند. اما

 

اما تحقیق علمی که در تابستان 2007 در دانشگاه آریزونا انجام گرفت نشان می‌دهد این باور درست نیست و دست‌کم جامعه آماری که این تحقیق روی آن انجام شده نشان می‌دهد که زن‌ها فقط 3٪ بیشتر از مرد‌ها حرف می‌زنند.

 

این تحقیق نشان داد به طور میانگین یک زن 16215 کلمه در روز و یک مرد 15669 کلمه در روز حرف می‌زند. کم‌حرف‌ترین فرد گروه حدود 500 کلمه در طول روز حرف زد و پرحرف‌ترین مرد 47000 کلمه در یک روز (بیچاره زنش!)

 

خانم آلیس فرید زبان‌شناس اعتقاد دارد باور عمومی به این‌که خانم‌ها زیاد حرف می‌زنند به نوعی محصول فرهنگی جوامع مردسالار است و به هدف کم‌ارزش جلوه دادن حرف‌های زنان شکل گرفته است.

 

این باور به مردها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید مرد خوش‌حالی باشد باید کم حرف بزنید» و به زن‌ها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید زن خوش‌حالی باشید باید زیاد حرف بزنید».

 

اما آقای جیمز پنه‌بکر از دانشگاه تگزاس نظر دیگری دارد. به گمان او خانم‌ها هنگام بحث‌ برسر موضوعات مورد اختلاف بیشتر از آقایان حرف می‌زنند و آقایان این موارد استثنایی را به کل موارد تعمیم می‌دهند و فکر می‌کنند خانم‌ها همیشه بیشتر حرف می‌زنند.

 

نکته جالب دیگر این‌که این تحقیق نشان داده است که زنان هنگام صحبت کردن از تعداد بیشتری «ضمیر» مانند «من» یا «آن‌ها» استفاده می‌کنند در حالی‌که مردان تمایل بیشتری به استفاده از «اسامی» دارند. در ضمن به نظر می‌رسد اختلاف اصلی میان «زن» و «مرد» نیست و  کم‌حرفی یا پرحرفی بیشتر به «درون‌گرا» یا «برون‌گرا» بودن افراد مربوط می‌شود.

 

مساله این نیست که افراد چقدر حرف می‌زنند یا نمی‌زنند، مساله این است که افراد چقدر خوب گوش می‌دهند. پائولا هال

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 9:59 AM موضوع | لینک ثابت


انکه شنید و آنکه نشنید

 

 

آنکه شنید ، آنکه نشنید...

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

? ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. ? 

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

? عزیزم ، شام چی داریم؟ ? جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: ? عزیزم شام چی داریم؟ ?
و همسرش گفت:

? مگه کری؟! ? برای چهارمین بار میگم: ? خوراک مرغ ? !!

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 9:54 AM موضوع | لینک ثابت


داد از دست زنم

داد از دست زنم

 

شب عید است گرفتار زن خویشتن                           داد از دست زنم

 

اوست جفت من و من جفت ملال و محنم               داد از دست زنم

 

هم کرپ ژرژت زمن خواهد وهم چادر وال               مد وفرم امسال

 

خود  نه  شلوار  به پایم  نه لباسی به تنم               داد از دست زنم

 

گیوه ام  پاره  شده  زین زن  عفریته   دیو               کفش خواهد از گیو

 

من نه حاجی فرج آقا ونه حاجی حسنم                داد از دست زنم

 

پای من مانده چو خردر گل و دل گشته پریش      او به فکر قر خویش

 

گویدم   عطر   بخر تا  که  بزلفم بزنم                       داد از دست زنم

 

مشهدی باقر هیزم شکن امروز زنش                رخت نو کرده تنش

 

من نه  کمتر  ز  زن باقر هیزم شکنم                     داد از دست زنم

 

گفت بهر سرطاسم تو کله گیس بخر                    مد پاریس بخر

 

گفتمش از همه کس لات تر امروز منم               داد از دست زنم

 

گفت اگر پول نداری زچه هستی زنده                 من شدم شرمنده

 

گفتمش  زنده  از آنم  که  نباشد کفنم                  داد از دست زنم

 

گفته  بودم  که نگیرم  زن تا گردم پیر                  پدرم  گفت  بگیر

 

گفتم این لقمه بزرگ است برای دهنم                داد از دست زنم

 

خواست جوراب فرنگی که برایش بخرم             نبود سیم و زرم

 

وطنی  گر بخرم  طرد  کند  از  وطنم                   داد از دست زنم

 

سر  جوراب کرم  معرکه  برپا  کردیم                 جنگ و دعوا کردیم

 

موی من کند و تف افکند بریش پهنم                  داد از دست زنم

 

گشت ازخانه ما شیون و فریاد بلند                   داد  و  بیداد  بلند

 

مشت زد بر دهنم- آخ دهنم ، آخ دهنم            داد از دست زنم

 

بر گرفته از کتاب دریای گوهر (دکتر مهدی حمیدی)  شاعر غلامرضا روحانی ۱۳۱۴

 

لازم دانستم این نکته را بعرض خوانندگان گرام برسانم بحمدا... همسر من از

 این موضوع مستثنی است و همیشه یار و یاور من در همه امور بوده است

به لطف و مساعدت خداوند متعال

 

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 10:41 AM موضوع طنز | لینک ثابت


مشو غره

 

کی میتونه این شعر را خوب بخواند ( اعراب  رامخصوصا نگذاشتم) :

 

دراین درگه که گه گه که که که که شود ناگه

 

 

به امروزت  مشو  غره  که  از فردا  نه ای  آگه


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 4:46 PM موضوع پند و شعر | لینک ثابت


گنبد مینا

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

                              

                                              در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

 

                                                لنگان خر خویش به مقصد برساند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

 

                                              اورا خبرش کن که در جهل بماند

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

 

                                                اسب خرد از کنبد مینا بدواند


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 4:38 PM موضوع پند و شعر | لینک ثابت


مراقب باش

 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل میشوند.

 

  مراقب گفتارت باش آنها به کردار  تبدیل میشوند.

 

    مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل میشوند.

 

      مراقب عاداتت باس آنه به شخصیت تبدیل میشوند.

 

        مراقب شخصییتت باش آنها به سرنوشتت تبدیل میشوند.

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 11:15 AM موضوع پند و شعر | لینک ثابت


آنچه که........

 

آنچه که بر قضا وقدر فائق آید.                   صبر است.

آنچه که آدمی را صیقل می دهد.               کار است.

آنچه که کهنه اش بهتر است.                     دوست است.

آنچه که از علم بهتر است.                         تجربه است.

آنچه که برای مرد ننگ است.                    غصه است.

آنچه که پیش از مرگ آدمی را می کشد.    نومیدی است.

آنچه که هر قدر دراز باشد کوتاه است.      عمر است.

آنچه که کم اش زیاد است.                       دشمن است.

آنچه که زیادش هم کم است.                  ایمان و جوانمردی است.


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 2:45 PM موضوع فرمایشات امام علی (ع) | لینک ثابت


بزگترین.........

 

بزرگترین گناه                                ترس است.

بزرگترین تفریح                              کار است.

بزرگترین بلا                                 نو میدی است.

بزرگترین شجاعت                          صبر است.

بزرگترین استاد                             تجربه است. 

بزرگترین اسرار                             مرگ است.

بزرگترین افتخار                             ایمان است.

بزرگترین سود                              فرزند نیک است.

بزرگترین هدیه                             گذشت است.

بزرگترین سرمایه                          اعتماد به نفس است.

 

 

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 2:36 PM موضوع فرمایشات امام علی (ع) | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting