تبليغاتX
  از ته دل
 

اصل مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد مدبر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 6:15 PM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت


قطره قطره جمع گردد ...

((قطره قطره جمع گردد ...))

 

کسی سراغ گردو فروشی رفت وگفت ((می شود همه گردوهایت را رایگان به من بدهی ))

گردو فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد .

دوباره پرسید ((میشود ، یک کیلو گردو به من مجانی بدهی؟))  

وباز با سکوت مواجه شد .

-((پس خواهش میکنم دست کم یک عدد گردو مجانی به من بدهید ))

اوآنقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت .

((یک عدد که ارزش ندارد یک عدد دیگر هم بدهید)) و با اصرار یک عدد دیگر گردو گرفت و درخواست کرد

گردوی سوم را نیز مجانی بگیرد.

گردو فروش که عصبانی شده بود ، گفت :

((زرنگی ! این طور میخواهی یکی ، یکی همه گردو هایم را تصاحب کنی))

مشتری سمج گفت : ((راستش میخواستم درسی به تو بدهم .عمر و زندگی مانیز چنین است .اگر به

تو بگویم همه عمرترا به من بفروش ، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی .ولی روز های زندگیت را بی

توجه ، یکی یکی از دست میدهی و تا به خودت بیائی همه عمرت از کف رفته است.))

 

                                                  بر گرفته از کتاب : ((به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد))

 


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 4:22 PM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت


بر ماسه ها

 

 

بر ماسه ها

 

مردی به مرد دیگر ی گفت :

((من هنگام مددریا با نوک کفشم یک سطر بر شن  های ساحل

نوشتم .از آن هنگام تا کنون پیوسته مردم برای خواندن آن توقف

می کنند، آنها مایلند که آن نوشته پاک نشود)) 

 

مرد دیگر گفت :

 

(( من هم سطری بر شن هانگاشتم،ولی نگارش من به وقت پائین

 رفتن آب بود،و موج ها آن را محو کردند،ولی به من بگو تو چه

نوشتی؟))

 

 

مرد اول پاسخ داد وگفت :

 

من این سطر را نگاشتم :

 

((من آنم که در آینده خواهد بود))

 

 

تو چه نوشتی ؟

 

 

مرد دوم گفت :

 

آنچه نوشتم این بود :

 

((من جز قطرهای از اقیانوس بزرگ نیستم))

 

 

بر گرفته از کتاب :خدایان زمین سرگشته جبران خلیل جبران ترجمه محمد هادی رجایی


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:34 AM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت


قضای نمازهای سی ساله

 

 

 

 

قضای نمازهای سی ساله

 

 

 

  زاهدی گفت   :

 

 نمازهای سی ساله خود را که در صف  نخست نمازگزاران

 

 

  بجا آورده بودم به ناچار  به قضا برگرداندم .

 

  

 از آن روی که :

 

روزی به سببی درنگ کردم و درصف نخست جای نیافتم .

 

پس در صف دوم ایستادم ؛ اما خود را بدین سبب از دیگران

 

 شرمسار دیدم و پیشی گرفتم و به صف نخست آمدم

 

 آنگاه دانستم که همه نمازهایم آلوده به ریا و آکنده از لذت

 

 توجه مردم بوده است و اینکه ببینند که من از پیشگامان

 

 کارهای نیک بوده ام .

 

برگرفته از کتاب سر دلبران ج ۲


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 9:40 AM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting