بر ماسه ها

 

مردی به مرد دیگر ی گفت :

((من هنگام مددریا با نوک کفشم یک سطر بر شن  های ساحل

نوشتم .از آن هنگام تا کنون پیوسته مردم برای خواندن آن توقف

می کنند، آنها مایلند که آن نوشته پاک نشود)) 

 

مرد دیگر گفت :

 

(( من هم سطری بر شن هانگاشتم،ولی نگارش من به وقت پائین

 رفتن آب بود،و موج ها آن را محو کردند،ولی به من بگو تو چه

نوشتی؟))

 

 

مرد اول پاسخ داد وگفت :

 

من این سطر را نگاشتم :

 

((من آنم که در آینده خواهد بود))

 

 

تو چه نوشتی ؟

 

 

مرد دوم گفت :

 

آنچه نوشتم این بود :

 

((من جز قطرهای از اقیانوس بزرگ نیستم))

 

 

بر گرفته از کتاب :خدایان زمین سرگشته جبران خلیل جبران ترجمه محمد هادی رجایی


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:34 AM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت