<<اصل مطلب>>

از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک دهد

خداوند فرمود خودت باید آنها را رها کنی

از خداوندخواستم فرزند معلولم را شفا دهد

فرمود : لازم نیست ، روحش سالم است ، جسم هم که موقتی است

از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند

فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است ، عطا کردنی نیست آموختنی است

گفتم : مرا خوشبخت کن

فرمود : نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند

فرمود : رنج تو را از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکتر می کند

از او خواستم رحم را رشد دهد

فرمود : نه، تو خودت باید رشد کنی، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم

فرمود : برای این کار به تو زندگی داده ام

از خدا خواستم کمکم کند، همان قدر که او مرا دوست دارد من دیگران را دوست بدارم

خدا فرمود : آری بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

برگرفته از کتاب : شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید( جلد دوم )


 

نوشته شده توسط محمد مدبر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 6:15 PM موضوع حکایات جالب | لینک ثابت